سلام به همگی مخصوصا" خاله سهیلا جونم
خاله سهیلا پس کی میای ببین من چه بازیگوش شدم روی یه زانوم میشینم عین بابا بزرگ یادته؟؟؟
تازه یاد گرفتم غیر از مامان و بابا بگم دد=بیرون و گردش هر چیز هم که نمیخوام یا دوست ندارم پس بدم مثل کاغذ که عین آدامس دوست دارم بجوم یا موبایلهای کثیف مامی و بابام یا شیشه لاکهای مامیم که به سلامتی دو تاشونو شکوندم و ریختم رو فرش و مامیم تا ۶ روز داشت دستامو با استون پاک میکرد و من گریه میکردم (آخه منم دوست دارو ناخنهامو لاک بزنم نگاه به موهای پر پشتم نکنید نا سلامتی من دخملم دیگه) یا ریموت تلویزون و ماهواره که همش دوست دارم وسط فیلمهای جالب کانالو عوض کنم تا هم حال مامان بابامو بگیرم هم از اون خنده های شیطونی کنم و ........اگه کسی بخواد اینارو ازم بگیره یک بار فقط برای یک بار که جذبهء بیشتری داشته باشه میگم نه...

ببین خاله سهیلا اینجا دارم آرزو میکنم زود تر یا تو بیایی یا ما بیاییم پیشت....

هر وقت هم ببینمت همیتجوری ذوق میکنم و دست دسی میکنم
حتما" مامیم از آشپزخونه رفتن و کشو بیرون کشیدنم هم عکس میگیره برات.

راستی مامیم یادش رفت بگه که من دست دسی و گفتن به به=غذا و آبه=آب رو هم بلدم.
اینم عکس کنار دریا جمعهء پیش که رفته بودیم شمال اینجا هم ساحل ایزد شهره رفته بودیم پیش خاله مهشید و عمو رضا مامی و بابا میخواستن جت اسکی سوار شن منم آفتاب میگرفتم...

دفعهء بعد مامیم منو با مایو میبره تو آب .....


خیلی دلم میخواست از اون بالا بپرم تو آب..
ولی مامیم هی داد میکشید نه!!!!

منم برای مامیم هی اینجوری شکلک در میاوردم..

اینم افکتهای مامیم ...
مامیم بازم یادش رفت که بگه از هر بلندی و میزی میگیرم و پا میشم تازگیها که دستامم هم ول میکنم که راه برم ولی بعد از ۲-۳ ثانیه تالاپی میوفتم رو باسن مبارکم...


تو پستهای بعدی مامیم قول داده عکسهای این صحنه ها رو هم اینجا بذاره .
بوس بوس
بای بای 
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط نسیم
|
هر چند تولد والا بود ولی ما هیچ عکسی از خود والا اینجا نداریم




+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط نسیم
|
سلام ما اومدیم دوباره
من حسابی شیطون شدم یه جورایی دارم مامانمو پشت و رو میکنم.
مامانم مریض هم شده سرما خورده.!!!! منم که مهلت نمیدم استراحت کنه
آخه میترسم یه ذره از شیطونی هام کم بشه اینم نشونه هاش

اینم سورنا و رومینا (پسر خاله و دختر خالم)



اینم شایا و دیاکو جون پسر خاله سعیده که از آلمان اومده بودن خونمون مهمونی
دیاکو جون دلمون برات تنگ میشه!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط نسیم
|
سلام به همگی
شایا این روزا زیاد ددر میره راستش برای همین من وقت نمیکنم زود زود آپ کنم مثلا" دیشب هم تولد نیکی جون رفته بود اما بچم از خستگی حال نداشت زیاد ابراز احساسات کنه خانومای اونجا هم نذاشتن ما یه عکس بگیریم
ما هم آخر شب خونهء خودمون عکس گرفتیم.

اینم پارک بادی جدید شایا خانم که با هزار امید و آرزو گرفتیم شاید خودش تنهایی اون تو بشینه بازی کنه ولی دریغ از یک لحظه ....

این عکسها رو هم نمیدونم وحید کی گرفته؟ ظاهرا" شایا حسابی خواب آلوده ولی داره مبارزه میکنه


اینم چند تا عکس متفرقه


اینم به یاد اولین روزی که شایا سرلاک خورد تازه ۶ ماهش شده بود شاید هم کمتر!!!! از روی عکسها بزرگ شدنشو خوب میبینم ...

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط نسیم
|
سلام ما اومدیم با یه عالم عکس بعد از یه عالمه انتظار که سایت تینی پیک افتخار دادن عکسهایما رو اپ لود کردن.
اول از همه بگم که شایا کلی دوست و خاله پیدا کرده از فرودگاه تا برگشت به خونه زیاد حرف نمیزنم تا وقت داشته باشم عکساشو آپ کنم.
اینجا شایا توی فرودگاه موقع رفتن داره خوشحالی از نوع گی گی لی میکنه!

در بدو ورود ما مثل فرفره ساکها رو گذاشتیم توی اتاق و به یکی از مرکز خریدها رفتیم البته این عکس مربوط به روز ۲ که شایا از خستگی خوابیده کلاهش هم چشماشو پوشونده.

لازم به توضیح است که برای فرار از جابجایی کالسکه بزرگ شایا به ناچار این کالسکه را هم خریدیم و با ۲ کالسکه وارد تهران شدیم که در فرودگاه همه دنبال بجهء ۲ام ما میگشتن.
اینم تخت شایا خانم که براشون داخل اتاق ما آوردن.

تمیدونم بچم چرا همش چشماشو میبنده؟؟؟
ظاهرا" شایا از تمام مسافرت عاشق بالکن اتاقمون بود :)

به هر حال شایا فقط سرویس گرفت از ما حالا شما قضاوت کنید به کی بیشتر خوش گذشته؟؟؟



بچم دلش میخواست یه تنی به آب بزنه ولش میکردیم میخواست خودشو از بغل ما پرت کنه تو دریا

تقریبا" یک هفته به شایا خانم حسابی خوش گذشت همه باهاش دوست شده بودن از سر آشپز رستوران هتل تا تمام فروشنده ها و مسافرها
ولی خوش گذررونی تمام نشد فردای روزی که رسیدیم تهران راهی شمال شدیم خوب میشه حدس زد بعد از یک هفته دلتنگی مامان بزرگ و بابا بزرگ و عمو و بقیه که جز خاله سهیلا و مامانی که لندن هستن همه میدیدنش چه حالی به شایا میداد؟؟؟
اینجا هم تو ویلا شایا بغل آیدا جون نشسته

در آخر روز ۱۵ فروردین از شمال هم بعد از یه عالم گشت و گذار اومدیم خونمون.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط نسیم
|